مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

369

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نمىدانستم . پس من آن تعويذ را بدلال دادم . دلال ، او را گردانيده ، بسوى من بازگشت و گفت : هيچ‌كس ده درم بيشترش نمىدهد . من گفتم : به اين قيمت‌ها نخواهم فروخت . دلال ، او را بدامن من انداخت ، بازگشت . پس از آن روز ديگر آن تعويذ بدلال دادم . قيمت آن بپانزده درم رسيد . من خشمگين گشته ، او را از دلال گرفته ، ميان بساط انداختم . تا اينكه روزى از روزها نشسته بودم كه مردى پديد آمد و مرا سلام داد و به من گفت : اگر دستورى دهى ، بضاعتهاى ترا اين‌سو و آن‌سو كرده ، ملاحظه كنم . ايها الخليفه ، من او را جواز دادم . ولى از كسادى آن تعويذ خشمگين بودم . چون آن مرد ، بضاعتهاى من نيك بديد ، جز آن قرص تعويذ چيزى نگرفت . و لكن او را بدست گرفته ، ببوسيد و حمد خدا بجا آورد . پس از آن گفت : اى خواجه ، اين را ميفروشى يا نه ؟ مرا خشم زياد گشت . گفتم : آرى . قيمت آن از من پرسيد . گفتم : چند ميدهى ؟ جواب داد : بيست دينار مىدهم . گمان كردم كه مرا استهزا مىكند . گفتم : از پى خويش شو . گفت : پنجاه دينار همىدهم . من جواب نگفتم . گفت : هزار دينار همىدهم . ايها الخليفه ، او هرچه به قيمت بيفزود ، من جواب نميدادم . او از سكوت من همىخنديد و مىگفت : چرا جواب نميگوئى ؟ من ميگفتم : از پى كار خود شو . و همىخواستم كه از غايت خشم با او جنگ كنم . او هزارهزار مىافزود و من جواب نميدادم . تا اينكه گفت : به بيست هزار دينار ميفروشى يا نه ؟ مرا گمان اين بود كه استهزا همىكند . آنگاه مردمان گرد آمده ، مرا بفروختن ترغيب ميكردند تا اينكه من با او گفتم : آيا قصد تو شرى كردن است يا مرا استهزا ميكنى ؟ او گفت : قصد تو چگونه است ؟ آيا خواهى فروخت يا مرا استهزا ميكنى ؟ گفتم : به خدا سوگند خواهمش فروخت . آن مرد گفت : سى هزار دينار از من بگير و صيغه بخوان . من حاضران را گفتم : گواه باشيد و لكن به شرط آن‌كه مرا از سود اين تعويذ و خاصيت آن آگاه كند . آن مرد گفت : تو بيع بگذران ، من ترا از خاصيت آن باخبر كنم . آنگاه من صيغه بخواندم . در حال ، مرد ، زر بيرون آورده ، بشمرد و تعويذ گرفته ، در جيب گذاشت و حاضران